نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۴۸ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای تو

آینه بین به خود نگر کیست دگر ورای تو

بوسه بده به روی خود راز بگو به گوش خود

هم تو ببین جمال خود هم تو بگو ثنای تو

نیست مجاز راز تو نیست گزاف ناز تو

راز برای گوش تو ناز تو هم برای تو

خیز ز پیشم ای خرد تا برهم ز نیک و بد

خیز دلا تو نیز هم تا نکنم سزای تو

هم پدری و هم پسر هم تو نیی و هم شکر

کیست کسی بگو دگر کیست کسی به جای تو

بسته لب تو برگشا چیست عقیق بی‌بها

کان عقیق هم تویی من چه دهم بهای تو

سایه توست ای پسر هر چه برست ای پسر

سایه فکند ای پسر در دو جهان همای تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان عشق و عظمت انسانی می‌پردازد و بر اهمیت خودآگاهی تأکید می‌کند. شاعر از صمیمیت با خود و شناخت جمال و فضیلت خود سخن می‌گوید. او به نوعی به گفت‌وگوی شخصی با خود پرداخته و بر این نکته تأکید می‌کند که هیچ‌کس نمی‌تواند به قدمت و بزرگی انسان نزدیک شود. همچنین بوسه دادن به خود و رازگویی با خود اشاره به عشق و احترام به خویشتن دارد. در نهایت، شعر بر پیوند عمیق میان پدر و پسر تأکید می‌کند و به نورانیت و سایه محبت اشاره دارد که فراتر از دو جهان است.