نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۲۵۰ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

هزار بار کشیده‌ست عشق‌ِ کافرخو

شبم ز بام به حجره‌، ز حجره تا سر کو

شب آن چنان به گاه آمده که هی برخیز

گرفته گوش مرا سخت همچو گوش سبو

ز هر‌چه پُر کندم‌، من سبوی تسلیمم

سبو اسیر سقایست‌، چون گریزد از او‌؟

هزار بار سبو را به سنگ بشکست او

شکست او خوشم آید ز شوق و ذوق رفو

سبو سپرده بدو گوش با هزاران دل

بدان هوس که خورد غوطه در میانهٔ جو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن به احساسات عمیق عشق و تسلیم اشاره دارد. شاعر از کشش و جذبه عشق سخن می‌گوید که شب‌ها او را از بام به حجره‌های مختلف می‌کشاند. او به سختی و دردی که این عشق برایش به همراه دارد اشاره می‌کند و احساس می‌کند که همچون سبویی اسیر در دست عشق است. او از شکستن سبو به شوق و ذوق یاد می‌کند و حتی از این شکستن لذت می‌برد، زیرا نشان از عمق و شدت احساساتش دارد. در نهایت، او به هوس و اشتیاق برای غوطه‌ور شدن در عشق و لذت‌های آن اشاره می‌کند.