نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۵۰ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

آمد مه و لشکر ستاره

خورشید گریخت یک سواره

آن مه که ز روز و شب برون است

کو چشم که تا کند نظاره

چشمی که مناره را نبیند

چون بیند مرغ بر مناره

ابر دل ما ز عشق این مه

گه گردد جمع و گاه پاره

چون عشق تو زاد حرص تو مرد

بی‌کار شوی هزارکاره

چون آخر کار لعل گردد

بی‌کار نبوده‌ست خاره

گر بر سر کوی عشق بینی

سرهای بریده بر قناره

مگریز درآ تمام بنگر

زنده شده گشتگان دوباره

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی‌های شب و تأثیر عشق بر دل انسان‌ها اشاره می‌کند. او از سپیده دم و غروب ستاره‌ها سخن می‌گوید و عقربه‌های عشق را به تصویر می‌کشد. عشق، مانند ابر، گاهی جمع و گاهی پراکنده می‌شود. وقتی عشق واقعی بر دل انسان حاکم می‌شود، همه تلاش‌ها و کارها بی‌معنا می‌شوند. همچنین، شاعر یادآور می‌شود که در کوی عشق، با وجود درد و جدایی، دوباره زندگی به جریان می‌افتد و آنچه که به نظر مرده می‌رسد، دوباره زنده می‌شود.