نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۷۹ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری

بی ز وجود وز عدم باز شدم یکی دری

بی‌مه و سال سال‌ها روح زده‌ست بال‌ها

نقطه روح لم یزل پاک روی قلندری

آتش عشق لامکان سوخته پاک جسم و جان

گوهر فقر در میان بر مثل سمندری

خود خورد و فزون شود آنک ز خود برون شود

سیمبری که خون شود از بر خود خورد بری

کوره دل درآ ببین زان سوی کافری و دین

زر شده جان عاشقان عشق دکان زرگری

چهره فقر را فدا فقر منزه از ردا

کز رخ فقر نور شد جمله ز عرش تا ثری

مست ز جام شمس دین میکده الست بین

صد تبریز را ضمین از غم آب و آذری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ جستجوی حقیقت و عشق الهی است. شاعر از مرحله‌ای فراتر از وجود و عدم صحبت می‌کند و به تجربیات روحانی عمیق اشاره دارد. او به آتش عشق اشاره می‌کند که جسم و جان را پاک می‌کند و به فقر به عنوان یک جایگاه والای معنوی می‌نگرد. در این متن، حقایق عمیق عرفانی، تشبیهات زیبا و شفافیت معانی به تصویر کشیده شده‌اند، که از عشق و فقر می‌سازد. به طور کلی، این شعر تلاشی است برای فهم عمیق‌تر واقعیت‌های روحانی و ارزش‌های عشق و فقر در یک جهان جامع.