نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۹۰ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثری

در سر مست من فکن جام شراب احمری

بحر کرم توی مرا از کف خود بده نوا

باغ ارم توی مها بر بر من بزن بری

ای به زمین ز آسمان آمده چون فرشته‌ای

وی ز خطاب اشربوا مغز مرا پیمبری

بزم درآ و می بده رسم بهار نو بنه

ای رخ تو چو گلشنی وی قد تو صنوبری

گرچه به بتکده دلم هر نفسی است صورتی

نیست و نباشد و نبد چون رخ تو مصوری

می چو دود بر این سرم بسکلد از تو لنگرم

چهره زرد چون زرم سرخ شود چو آذری

بحر کرم چه کم شود گر بخورند جرعه‌ای

فضل خدا چه کم شود گر برسد به کافری

این دل بی‌قرار را از قدحی قرار ده

وین صدف وجود را بخش صفای گوهری

یا برهان ز فکرتم یا برسان به فطرتم

یا بتراش نردبان باز کن از فلک دری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از ساقی می‌خواهد که جامی از شراب خوش طعم به او بدهد و او را از دنیا و دردهایش رهایش کند. او با توصیف ساقی به عنوان موجودی فرشته‌گونه و با اشاره به باغ‌های بهشتی، به زیبایی و لطافت عشق اشاره می‌کند. شاعر به شدت از وجود محبوبش متاثر است و می‌گوید که هیچ چیز نمی‌تواند جایگزین زیبایی او شود. او به حال ناامید و بی‌قراری خود اشاره می‌کند و از ساقی می‌خواهد که با یک جرعه شراب، آرامش و صفای خاطر را به او بازگرداند. در نهایت، او از ساقی می‌خواهد که راهی به سوی آسمان باز کند و او را از افکار پریشان نجات دهد.