غزل شمارهٔ ۲۴۹۱ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری
برف تو بفسراندت گر تو تنور آذری
آنک نجوشد او به خود جوش تو را تبه کند
و آنک ندارد آذری ناید از او برادری
فربهیش به دست جو غره مشو به پشم او
آن سر و سبلتش مبین جان وی است لاغری
گر خوشی است این نوا برجه و گرم پیش آ
سر تو چنین چنین مکن مشنو سست و سرسری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به فردی توصیه میکند که از بار مسائل و مشکلات (نماد برف) بر دوش خود نراهد. او میگوید که این سنگینی میتواند او را نابود کند و اگر شرایط مساعدی برای او وجود نداشته باشد، به دشواریهایی بیشتری دچار خواهد شد. همچنین، شاعر هشدار میدهد که نباید با ظاهر چیزها فریب خورد، زیرا ممکن است آنچه ظاهراً خوب به نظر میرسد، در واقع نشانی از ضعف و لاغری باشد. در نهایت، او از خواننده میخواهد که به شادی و خوشیهای زندگی بی توجه نباشد و در مواجهه با مشکلات، دلسرد نشود.