نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۵۰۴ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بی‌خویشی

کله جویی نیابی سر چه شیرین است بی‌خویشی

چو افتادی تو در دامش چو خوردی باده جامش

برون آیی نیابی در چه شیرین است بی‌خویشی

مترس آخر نه مردی تو بجنب آخر نمردی تو

بده آن زر به سیمین بر چه شیرین است بی‌خویشی

چرا تو سرد و برف آیی فنا شو تا شگرف آیی

غم هستی تو کمتر خور چه شیرین است بی‌خویشی

در این منگر که در دامم که پر گشت است این جامم

به پیری عمر نو بنگر چه شیرین است بی‌خویشی

چه هشیاری برادر هی ببین دریای پر از می

مسلمان شو تو ای کافر چه شیرین است بی‌خویشی

نمود آن زلف مشکینش که عنبر گشت مسکینش

زهی مشک و زهی عنبر چه شیرین است بی‌خویشی

بیا ای یار در بستان میان حلقه مستان

به دست هر یکی ساغر چه شیرین است بی‌خویشی

یکی شه بین تو بس حاضر به جمله روح‌ها ناظر

ز بی‌خویشی از آن سوتر چه شیرین است بی‌خویشی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به مفهوم بی‌خود بودن و خویشتن را فراموش کردن می‌پردازد. او می‌گوید که چه زهر و چه شکر، در حالت بی‌خودی همه چیز شیرین است. زندگی پر از لذت‌های مختلف است، حتی اگر به دام‌هایی بیفتیم یا سختی‌هایی را تحمل کنیم. شاعر به رها شدن از غم و اندوه وجود اشاره می‌کند و بر نکته‌ای تأکید دارد که در بی‌خود شدن و غرق شدن در لذت‌ها، زندگی زیبا و خوشایند می‌شود. در پایان، دعوت می‌کند که از قید و بندهای خود رها شویم و به لذت‌های زندگی توجه کنیم، به ویژه در جمع دوستان و در میخانه. در کل، شعر در پی تشویق به آزادی از قید نفس و یافتن شیرینی زندگی در بی‌خودی است.