غزل شمارهٔ ۲۶۱۱ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
جانا تو بگو رمزی از آتش همراهی
من دم نزنم زیرا دم مینزند ماهی
بر خیمهٔ این گردون تو دوش قنق بودی
مه سجده همیکردت ای ایبک خرگاهی
خورشید ز تو گشته صاحبکُله گردون
وز بخشش تو دیده این ماه سما ماهی
کی هر دو یکی گردد تو آتش و من روغن
وین قسمت چون آمد؟ تو یوسف و من چاهی!
هر چند که این جوشم از آتش تو باشد
من بندهٔ آن خلعت گر رانی و گر خواهی
این دانش من گشته بر دانش تو پرده
فریاد من مسکین از دانش و آگاهی
گه از می و از شاهد گویم مثل لطفش
وین هر دو کجا گنجد در وحدت اللهی
شمس الحق تبریزی صبحی که تو خندانی
کی شب بودش در پی یا زحمت بیگاهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و وحدت الهی میپردازد. شاعر با توصیف آتش و روغن، به رابطهای عمیق و غیرقابل تفکیک اشاره میکند. او از زیبایی و نور خورشید که نماد عشق و بخشش است سخن میگوید و نشان میدهد که چگونه این عشق میتواند انسان را از حالات سخت و تاریکی نجات دهد. شاعر همچنین به روایت دانش و آگاهی خود میپردازد و فریاد میزند که هیچ چیز نمیتواند این عشق عمیق را بپوشاند. در پایان، شاعر به شمس تبریزی اشاره میکند و میگوید که صبحی که او خنده به لب دارد، چگونه میتواند شبی تیره و بیفایده باشد.