نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۶۶۹ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

برفتیم ای عقیق لامکانی

ز شهر تو تو باید که بمانی

سفر کردیم چون استارگان ما

ز تو هم سوی تو که آسمانی

یکی صورت رود دیگر بیاید

به مهمانخانه‌ات زیرا که جانی

که مهمانان مثال چار فصلند

تو اصل فصل‌هایی که جهانی

خیال خوب تو در سینه بردیم

شفق از آفتاب آمد نشانی

به پیشت ماند دل با ما نیامد

دل از تو کی رود چون دلستانی

سر دل‌ها به زیر سایه‌ات باد

که دل‌ها را در این مرعا شبانی

فروریزید دندان‌های گرگان

از آنگه که نمودی مهربانی

بهل تا بحر گوید قصه خویش

که تا باری ببینی قصه خوانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به زیبایی و مهربانی معشوق خود اشاره می‌کند و بیان می‌کند که در سفر از شهر او خارج شده‌اند. او می‌گوید که مهمانان مانند فصل‌ها هستند و او اصل همه‌ی فصل‌هاست. خیال زیبا و محبت‌آمیز معشوق در دل او باقی مانده و احساس می‌کند که دلش همیشه با اوست. شاعر بر این نکته تأکید می‌کند که مهربانی معشوق باعث آرامش دل‌های دیگران شده و به آن‌ها قوت قلب می‌دهد. در نهایت، او از معشوق می‌خواهد که داستان زندگی‌اش را بگوید و لحظاتی را به اشتراک بگذارد.