نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۷۵۴ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

روزی که مرا ز من ستانی

ضایع مکن از من آنچ دانی

تا با تو چو خاص نور گردم

آن نور لطیف جاودانی

تا چند کنم ز مرگ فریاد

با همچو تو آب زندگانی

گر مرگم از او است مرگ من باد

آن مرگ به از دم جوانی

از خرمن خویش ده زکاتم

زان خرمن گوهر نهانی

منویس بر این و آن براتم

بگذار طریق امتحانی

خاموش ولی به دست تو چیست

باران آمد تو ناودانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی جدایی و دلتنگی است. شاعر از خدا می‌خواهد که او را از خود جدا نکند و به جای این جدایی، نور جاودانی و زندگی را به او بدهد. او به مرگ اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر مرگ نیز حادث شود، ترجیح می‌دهد که این مرگ از جوانی بهتر باشد. شاعر همچنین به عمل نیک خود اشاره می‌کند و امید دارد که در امتحان‌های زندگی مورد آزمایش قرار گیرد. در نهایت، او به سکوت اشاره می‌کند که شاید در این سکوت چیزهایی برای گفتن وجود داشته باشد.