نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۶۱ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

اگر حوا بدانستی ز رنگت

سترون ساختی خود را ز ننگت

سیاهی جانت ار محسوس گشتی

همه عالم شدی زنگی ز زنگت

تو آن ماری که سنگ از تو دریغ است

سرت را کس نکوبد جز به سنگت

اگر دریا درافتی ای منافق

ز زشتی کی خورد مار و نهنگت

مرا گویی که از معنی نظر کن

رها کن صورت نقش و پلنگت

چه گویم با تو ای نقش مزور

چه معنی گنجد اندر جان تنگت

هوای شمس تبریزی چو قدس است

تو آن خوکی که نپذیرد فرنگت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به نقد انسان‌هایی می‌پردازد که به ظواهر و رنگ‌ها اهمیت می‌دهند و غفلت از معنای واقعی زندگی دارند. او به حوا اشاره می‌کند و بیان می‌کند که اگر او از رنگ و ظواهر آگاهی می­داشت، خود را از ننگ و زشتی نجات می‌داد. شاعر همچنین به عدم ظرفیت واقعی انسان‌ها در درک معانی عمیق زندگی و روح اشاره دارد و با تشبیه‌هایی مثل "ماری" و "خوکی"، به نقص‌های انسانی و سطحی‌نگری آن‌ها می‌تازد. در نهایت، اشاره به شمس تبریزی و قدس، به معنای بالایی اشاره دارد که بشر باید به آن دست یابد، اما در عوض، بسیاری درگیر زشتی‌ها و superficiality می‌شوند.