نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۶۵ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

می‌دان که زمانه نقش سوداست

بیرون ز زمانه صورت ماست

زیرا قفسی‌ست این زمانه

بیرون همه کوه قاف و عنقاست

جویی‌ست جهان و ما برونیم

بر جوی فتاده سایه ماست

این جا سر نکته‌ای‌ست مشکل

این جا نبود ولیکن این جاست

جز در رخ جان مخند ای دل

بی او همه خنده گریه افزاست

آن دل نبود که باشد او تنگ

زان روی که دل فراخ پهناست

دل غم نخورد غذاش غم نیست

طوطی‌ست دل و عجب شکرخاست

مانند درخت سر قدم ساز

زیرا که ره تو زیر و بالاست

شاخ ار چه نظر به بیخ دارد

کان قوت مغز او هم از پاست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن به بررسی طبیعت زمان و وجود انسان می‌پردازد. شاعر اشاره دارد که زمانه محدود و قفس‌مانند است، در حالی که حقیقت و زیبایی‌ها در جایی فراتر از آن، مانند کوه قاف و پرنده‌ی عنقا وجود دارند. انسان در این جهان، مانند سایه‌ای بر جوی زندگی قرار دارد و جایگاه او تنها در خیال و جانش محسوس است. شاعر افسوس می‌خورد که خوشی‌ها بدون عشق معنایی ندارند و دل انسان‌ها در برابر غم‌ها آسیب‌پذیر نیست. او همچنان به قدرت و عظمت دل انسان اشاره می‌کند و آن را مانند درختی می‌داند که برای رشد به ریشه‌های عمیق نیاز دارد. در نهایت، این شعر به عمق وجودی و روحانی انسان و جستجوی او برای حقیقت و معنا در زندگی تأکید می‌کند.