نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸۱ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

آن ره که بیامدم کدامست

تا بازروم که کار خامست

یک لحظه ز کوی یار دوری

در مذهب عاشقان حرامست

اندر همه ده اگر کسی هست

والله که اشارتی تمامست

صعوه ز کجا رهد که سیمرغ

پابسته این شگرف دامست

آواره دلا میا بدین سو

آن جا بنشین که خوش مقامست

آن نقل گزین که جان فزایست

وان باده طلب که باقوامست

باقی همه بو و نقش و رنگست

باقی همه جنگ و ننگ و نامست

خاموش کن و ز پای بنشین

چون مستی و این کنار بامست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به تلاش‌های خود در مسیر عشق اشاره می‌کند و تأکید می‌نماید که فاصله از محبوب امری ناپسند و نامناسب است. او می‌گوید که اگر کسی در این مسیر به حقیقت دست یابد، این نشان دهنده‌ی کمال آن فرد است. همچنین به بیان این نکته می‌پردازد که جست‌وجو برای چیزهایی که واقعیت عمیق را نمایان می‌کند، ارزشمند است و لذا به دوری از زرق و برق‌های ظاهری و جنگ و جدل‌های دنیوی اشاره می‌کند. او در انتها به آرامش و سکون در عشق پرداخته و به‌جای هیاهو، دعوت به خاموشی و نشستن در کنار محبوب می‌کند.