غزل شمارهٔ ۴۱۵ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تشنه بر لب جو بین که چه در خواب شدست
بر سر گنج گدا بین که چه پرتاب شدست
ای بسا خشک لبا کز گره سحر کسی
در ارس بیخبر از آب چو دولاب شدست
چشم بند ار نبدی که گرو شمع شدی
کآفتاب سحری ناسخ مهتاب شدست
ترسد ار شمع نباشد بنبیند مه را
دل آن گول از این ترس چو سیماب شدست
چون سلیمان نهان است که دیوانش دل است
جان محجوب از او مفخر حجاب شدست
ای بسا سنگ دلا که حجرش لعل شدست
ای بسا غوره در این معصره دوشاب شدست
این چه مشاطه و گلگونه غیب است کز او
زعفرانی رخ عشاق چو عناب شدست
چند عثمان پر از شرم که از مستی او
چون عمر شرم شکن گشته و خطاب شدست
طرفه قفال کز انفاس کند قفل و کلید
من دکان بستم کو فاتح ابواب شدست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تمثیلها و تصاویری میپردازد که به عشق، عطش و حالات روحی اشاره دارد. شاعر به تشنگی و نیاز عشق اشاره میکند و از تمثیلهایی مثل "تشنه بر لب جو" و "بر سر گنج گدا" استفاده میکند تا حالت انسانی را که در جستجوی حقیقت و عشق است، نشان دهد. او به زیباییهای نهفته و ترس از فقدان عشق و نغمههایی از عشقهای پنهان میپردازد. در ادامه، به شگفتیهای عالم غیب و دگرگونیهای روحی و عاطفی اشاره میکند و ارتباطی بین عشق و ویرانیهایی که ممکن است بهوجود آورد، برقرار میسازد. این شعر ما را به تفکر درباره ارزشها و زیباییهای عشق و زندگی دعوت میکند.