نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۱۵ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند

دیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند

نی روز بود نی شب در مذهب دیوانه

آن چیز که او دارد او داند و او داند

از گردش گردون شد روز و شب این عالم

دیوانه آن جا را گردون بنگر داند

گر چشم سرش خسپد بی‌سر همه چشم است او

کز دیده جان خود لوح ازلی خواند

دیوانگی ار خواهی چون مرغ شو و ماهی

با خواب چو همراهی آن با تو کجا ماند

شب‌رو شو و عیاری در عشق چنان یاری

تا باز شود کاری زان طره که بفشاند

دیوانه دگر سان‌ست او حامله جان است

چشمش چو به جانان است حملش نه بدو ماند

زین شرح اگر خواهی از شمس حق و شاهی

تبریز همه عالم زو نور نو افشاند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر تجربه‌های عمیق و عاطفی یک دیوانه است که در جستجوی حقیقت و عشق است. خواب و بیداری برای او مفهومی متفاوت دارند و زمان در نظرش بی‌معناست. او به نوعی از آگاهی دست یافته که فراتر از دید معمولی انسان‌ها است و می‌تواند معانی پنهان را درک کند. دیوانگی برای او یک نوع اتصال به حقیقت و عشق الهی است و در این حالت، از محدودیت‌های دنیای مادی رهایی می‌یابد. او به شمس تبریزی و نور الهی اشاره می‌کند که می‌تواند همگان را روشن کند. در نهایت، این شعر را می‌توان دعوتی به پذیرش دیوانگی به عنوان راهی به سوی عشق و حقیقت دانست.