نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۴۵ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

مرغی که ناگهانی در دام ما درآمد

بشکست دام‌ها را بر لامکان برآمد

از باده گزافی شد صاف صاف صافی

وز درد هر دو عالم جوشید و بر سر آمد

جان را چو شست از گل معراج برشد آن دل

آن جا چو کرد منزل آن جاش خوشتر آمد

در عالم طراوت او یافت بس حلاوت

وز وصف لاله رویان رویش مزعفر آمد

زان ماه هر که ماند وین نقش را نخواند

در نقش دین بماند والله که کافر آمد

ز اوصاف خود گذشتم وز خود برهنه گشتم

زیرا برهنگان را خورشید زیور آمد

الله اکبر تو خوش نیست با سر تو

این سر چو گشت قربان الله اکبر آمد

هر جان باملالت دورست از این جلالت

چون عشق با ملولی کشتی و لنگر آمد

ای شمس حق تبریز دل پیش آفتابت

در کم زنی مطلق از ذره کمتر آمد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ تجربیات روحانی و دگرگونی‌های ناشی از عشق و عرفان است. شاعر به وقوع یک تغییر ناگهانی در زندگی‌اش اشاره می‌کند که همچون «مرغی» به او داده شده و او را از دام‌ها و محدودیت‌ها آزاد کرده است. با نوشیدن باده عشق، او از دردهای دنیوی رهایی یافته و به حالت صفا و طراوت دست می‌یابد. شاعر از زیبایی و خوشحالی ناشی از عشق به «شمس حق» سخن می‌گوید و به اهمیت رهایی از خود و دنیای مادی اشاره می‌کند. او در نهایت، به ارزش عشق و اهمیت گذر از دنیا و رسیدن به حالت والا اشاره می‌کند، و بیان می‌دارد که تنها افرادی که به حقایق این عشق پی نمی‌برند، از حقیقت دوراند.