غزل شمارهٔ ۸۵۴ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
گفتم مکن چنینها ای جان چنین نباشد
غم قصد جان ما کرد گفتا خود این نباشد
غم خود چه زهره دارد تا دست و پا برآرد
چون خردهاش بسوزم گر خرده بین نباشد
غم ترسد و هراسد ما را نکو شناسد
صد دود از او برآرم گر آتشین نباشد
غم خصم خویش داند هم حد خویش داند
در خدمت مطیعان جز چون زمین نباشد
چون تو از آن مایی در زهر اگر درآیی
کی زهر زهره دارد تا انگبین نباشد
در عین دود و آتش باشد خلیل را خوش
آن را خدای داند هر کس امین نباشد
هر کس که او امین شد با غیب همنشین شد
هر جنس جنس خود را چون همنشین نباشد
ای دست تو منور چون موسی پیمبر
خواهم که دست موسی در آستین نباشد
زیرا گل سعادت بیروی تو نروید
ایاک نعبد ای جان بینستعین نباشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نغمهای از دلنوشتهها و احساسات عمیق انسانی پرداخته و به موضوعاتی چون غم، عشق، و نیکووارگی میپردازد. شاعر به غم اشاره میکند و میگوید که این احساس، اگر در درون ما باشد، نمیتواند کاری از پیش ببرد. او غم را بیجرأت میشمارد و بیان میکند که در کنار نیکوکاران، غم نمیتواند بماند. شاعر همچنین به ارتباط نزدیک با خدا و پاکی درون اشاره میکند و میگوید که باید از زهرها و دردها بگذریم تا خوشی و سعادت در زندگیمان رخ نماید. نهایتاً، با تأکید بر اهمیت همنشینی با افراد درستکار و نیکو، به کمال انسانی اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که باید در کنار خداوند بایستیم و از او یاری بخواهیم.