بخش ۱۴ - حکایت سعدی
سعدی شیرازی / باب دوم در احسان / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
یکی سیرت نیکمردان شنو
اگر نیکبختی و مردانه رو
که شبلی ز حانوت گندم فروش
به ده برد انبان گندم به دوش
نگه کرد و موری در آن غله دید
که سرگشته هر گوشهای میدوید
ز رحمت بر او شب نیارست خفت
به مأوای خود بازش آورد و گفت
مروت نباشد که این مور ریش
پراکنده گردانم از جای خویش
درون پراکندگان جمع دار
که جمعیتت باشد از روزگار
چه خوش گفت فردوسی پاک زاد
که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانهکش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
سیاه اندرون باشد و سنگدل
که خواهد که موری شود تنگدل
مزن بر سر ناتوان دست زور
که روزی به پایش در افتی چو مور
درون فروماندگان شاد کن
ز روز فروماندگی یاد کن
نبخشود بر حال پروانه شمع
نگه کن که چون سوخت در پیش جمع
گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است
تواناتر از تو هم آخر کسی است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره مهربانی، نیازردن ضعفا و کمک به دردمندان است. شاعر در ابتدا حکایتی از مهربانی و لطافت دل یکی از عرفا بهنام شبلی روایت کردهاست. سپس با یادی از فردوسی، ابیات زیبایی درباره مهربانی، کمک به نیازمندان و ضعفا، ترحّم و همچنین روز حساب و قیامت سروده است.