نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۰ - حکایت در آزمودن پادشاه یمن حاتم را به آزادمردی سعدی

سعدی شیرازی / باب دوم در احسان / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

ندانم که گفت این حکایت به من

که بوده‌ست فرماندهی در یمن

ز نام‌آور‌ان گوی دولت ربود

که در گنج‌بخشی نظیر‌ش نبود

توان گفت او را سحاب کرم

که دستش چو باران فشاندی درم

کسی نام حاتم نبردی برش

که سودا نرفتی از او بر سرش

که چند از مقالات آن بادسنج

که نه ملک دارد نه فرمان نه گنج

شنیدم که جشنی ملوکانه ساخت

چو چنگ اندر آن بزم‌، خلقی نواخت

در‌ِ ذکر حاتم کسی باز کرد

دگر کس ثنا گفتن آغاز کرد

حسد مرد را بر سر کینه داشت

یکی را به خون خوردنش بر گماشت

که تا هست حاتم در ایام من

نخواهد به نیکی شدن نام من

بلا جوی راه بنی طی گرفت

به کشتن جوانمرد را پی گرفت

جوانی به ره پیشباز آمدش

کز او بوی انسی فراز آمدش

نکو‌روی و دانا و شیرین‌زبان

بر خویش برد آن شبش میهمان

کرم کرد و غم خورد و پوزش نمود

بد‌اندیش را دل به نیکی ربود

نهادش سحَر بوسه بر دست و پای

که نزدیک ما چند روزی بپای

بگفتا نیارم شد اینجا مقیم

که در پیش دارم مهمی عظیم

بگفت ار نهی با من اندر میان

چو یاران یکدل بکوشم به جان

به من دار گفت، ای جوانمرد، گوش

که دانم جوانمرد را پرده‌پوش

در این بوم حاتم شناسی مگر

که فرخنده‌رای است و نیکو‌سیَر‌؟

سرش پادشاه یمن خواسته‌ست

ندانم چه کین در میان خاسته‌ست!

گرَم ره نمایی بدان‌جا که اوست

همین چشم دارم ز لطف تو دوست

بخندید برنا که حاتم منم

سر اینک جدا کن به تیغ از تنم

نباید که چون صبح گردد سفید

گزندت رسد یا شوی ناامید

چو حاتم به آزادگی سر نهاد

جوان را برآمد خروش از نهاد

به خاک اندر افتاد و بر پای جست

گهش خاک بوسید و گه پای و دست

بینداخت شمشیر و ترکِش نهاد

چو بیچارگان دست بر کش نهاد

که من گر گلی بر وجودت زنم

به نزدیک مردان نه مردم، زنم

دو چشمش ببوسید و در بر گرفت

وز آنجا طریق یمن بر گرفت

ملک در میان دو ابروی مرد

بدانست حالی که کاری نکرد

بگفتا بیا تا چه داری خبر

چرا سر نبستی به فتراک بر؟

مگر بر تو نام‌آوری حمله کرد‌

نیاوردی از ضعف تاب نبرد؟

جوانمرد شاطر زمین بوسه‌داد

ملک را ثنا گفت و تمکین نهاد

که دریافتم حاتم نامجوی

هنرمند و خوش‌منظر و خوبروی

جوانمرد و صاحب‌خرد دیدمش

به مردانگی فوق خود دیدمش

مرا بار لطفش دو تا کرد پشت

به شمشیر احسان و فضلم بکشت

بگفت آنچه دید از کرم‌های وی

شهنشه ثنا گفت بر آل طی

فرستاده را داد مهری درم

که مهر است بر نام حاتم کرم

مر او را سزد گر گواهی دهند

که معنی و آوازه‌اش همرهند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

حکایت درباره فرمانده‌ای در یمن به نام حاتم است که معروف به generosity (بخشش و کرم) بوده و دارای فضایل انسانی زیادی است. در یک جشن ملوکانه، حسد یکی از مردان بر حاتم چیره می‌شود و او را تهدید به کشتن می‌کند تا نام او را خراب کند. اما جوانمردی که حاتم را می‌شناسد، با حاتم ملاقات می‌کند و متوجه بزرگی و کرم او می‌شود. حاتم به جوانمرد می‌گوید که برای نجات خود از دست حسود، نباید در اینجا بماند. جوانمرد با احترام و محبت از حاتم پذیرایی می‌کند و پس از آن، به سوی یمن می‌روند. در نهایت، حاتم با کرم و بزرگواری‌اش مورد ستایش قرار می‌گیرد و این نشان‌دهنده پامردی و صفات نیکو اوست.