نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۱ - موعظه و تنبیه سعدی

سعدی شیرازی / باب نهم در توبه و راه صواب / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

خبر داری ای استخوانی قفس

که جان تو مرغی است نامش نفس؟

چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید

دگر ره نگردد به سعی تو صید

نگه دار فرصت که عالم دمی است

دمی پیش دانا به از عالمی است

سکندر که بر عالمی حکم داشت

در آن دم که بگذشت و عالم گذاشت

میسر نبودش کز او عالمی

ستانند و مهلت دهندش دمی

برفتند و هر کس درود آنچه کشت

نماند به جز نام نیکو و زشت

چرا دل بر این کاروانگه نهیم؟

که یاران برفتند و ما بر رهیم

پس از ما همین گل دمد بوستان

نشینند با یکدگر دوستان

دل اندر دلارام دنیا مبند

که ننشست با کس که دل بر نکند

چو در خاکدان لحد خفت مرد

قیامت بیفشاند از موی گرد

سر از جیب غفلت برآور کنون

که فردا نماند به حسرت نگون

نه چون خواهی آمد به شیراز در

سر و تن بشویی ز گرد سفر

پس ای خاکسار گنه عن قریب

سفر کرد خواهی به شهری غریب

بران از دو سرچشمهٔ دیده جوی

ور آلایشی داری از خود بشوی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تصویر کشیدن واقعیات زندگی و مرگ می‌پردازد. شاعر استخوان تن انسان را به قفس و نفس را به پرنده‌ای تشبیه می‌کند که وقتی از قفس رها شود، دیگر به آن قفس برنمی‌گردد. او بر اهمیت استفاده از فرصت‌های زندگی تأکید کرده و می‌گوید که دانایی در یک لحظه از هزاران سال زندگی ارزشمندتر است. سکندر، که بر جهان فرمانروایی داشت، نیز نمی‌تواند زمان را متوقف کند و در پایان، تنها نام نیک یا بد از او باقی می‌ماند. شاعر هشدار می‌دهد که دل نباید به دنیا ببندد، زیرا در نهایت همه ما به خاک سپرده خواهیم شد. او از شنونده می‌خواهد که غفلت را کنار بگذارد و از فرصت زندگی به بهترین شکل استفاده کند، زیرا ممکن است فردا دیر باشد. در نهایت، او دعوت به پاک‌سازی خود از آلودگی‌های دنیوی می‌کند تا در سفر به دنیای دیگر آماده باشد.