نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۴ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست

هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست

چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم

که یاد می‌نکُند عهد آشیان ای دوست

گرم تو در نگشایی کجا توانم رفت؟

به راستان که بمیرم بر آستان ای دوست؟

دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دست

بگو «بیار» که گویم «بگیر هان ای دوست»

تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود

هنوز مِهر تو باشد در استخوان ای دوست

جفا مکن که بزرگان به خرده‌ای ز رهی

چنین سبک ننشینند و سر گران ای دوست

به لطف اگر بخوری خون من روا باشد

به قهرم از نظر خویشتن مران ای دوست

مناسب لب لعلت حدیث بایستی

جواب تلخ بدیع است از آن دهان ای دوست

مرا رضای تو باید نه زندگانی خویش

اگر مراد تو قتل ست وا رهان ای دوست

که گفت سعدی از آسیب عشق بگریزد؟

به دوستی که غلط می‌بَرد گمان ای دوست

که گر به جان رسد از دست دشمنانم کار

ز دوستی نکنم توبه همچنان ای دوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از سعدی به عواطف عمیق و تعلقات عاشقانه اشاره دارد. شاعر عشق و دوستی را به عنوان هدف نهایی خود معرفی می‌کند و ابراز می‌کند که وجود محبوبش، زندگی‌اش را معنا می‌دهد. او به وابستگی شدید قلبش به دوست اشاره کرده و می‌گوید که بدون او نمی‌تواند جایی برود. شاعر به عواطفش در برابر جفا و بی‌محلی محبوب اشاره می‌کند و از او درخواست می‌کند که با لطافت و محبت رفتار کند. در نهایت، او بیان می‌کند که حتی اگر عشق او به درد و آسیب منجر شود، از دوستی با محبوبش دست نمی‌کشد. این شعر نشان‌دهنده‌ی عمق احساسات انسانی و ارزش دوستی و عشق در زندگی است.