غزل شمارهٔ ۱۲۸ سعدی
سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو تُرک دلبر من شاهدی به شنگی نیست
چو زلف پرشکنش حلقهٔ فرنگی نیست
دهانش ار چه نبینی مگر به وقت سخن
چو نیک درنگری چون دلم به تنگی نیست
به تیغ غمزهٔ خونخوار لشکری بزنی
بزن که با تو در او هیچ مرد جنگی نیست
قوی به چنگ من افتاده بود دامن وصل
ولی دریغ که دولت به تیزچنگی نیست
دوم به لطف ندارد عجب که چون سعدی
غلام سعد ابوبکر سعد زنگی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف زیباییهای محبوبش میپردازد و تأکید میکند که زیبایی او بینظیر است. او میگوید که اگرچه شاید نتوانی دهان او را به جز در هنگام گفتوگو ببینی، اما وقتی به او نگاه کنی، در دلش تنگی و غم وجود ندارد. شاعر از قدرت عشق و جذابیت محبوبش سخن میگوید و به نوعی حسرت میخورد که دسترسی به او سخت است. در نهایت، شاعر خود را در مقایسه با مردان بزرگ تاریخ، ناچیز میبیند و بر این موضوع تأکید میکند که او هیچگونه خوبی و قویای چون سعدی ندارد.