نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۹ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نه آن شبست که کس در میان ما گنجد

به خاک پایت اگر ذره در هوا گنجد

کلاه ناز و تکبر بنه کمر بگشای

که چون تو سرو ندیدم که در قبا گنجد

ز من حکایت هجران مپرس در شب وصل

عتاب کیست که در خلوت رضا گنجد

مرا شکر منه و گل مریز در مجلس

میان خسرو و شیرین شکر کجا گنجد

چو شور عشق درآمد قرار عقل نماند

درون مملکتی چون دو پادشا گنجد

نماند در سر سعدی ز بانگ رود و سرود

مجال آن که دگر پند پارسا گنجد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل به عشق و وصال و مضامین مرتبط به آن می‌پردازد. او می‌گوید که در چنین شب‌هایی (شب وصال) هیچ‌کس نمی‌تواند در میان ما جا بگیرد. او از معشوق خود می‌خواهد که تکبر را کنار بگذارد و به تواضع برود. همچنین به محبت و هجران اشاره می‌کند و بیان می‌کند که در لحظات وصال، یاد هجران جایی ندارد. عشق را احساسی می‌داند که عقل را از کار می‌اندازد و در نهایت، عاشق (سعدی) دیگر به سر و صدای دنیا توجهی ندارد. شعر به تصویر کشیدن عمق عشق و احساسات می‌پردازد و به نوعی به ناپایداری دنیا اشاره می‌کند.