نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۴ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

آن شکرخنده که پُرنوش دهانی دارد

نه دل من که دل خلقِ جهانی دارد

به تماشای درخت چمنش حاجت نیست

هر که در خانه چُنو سرو روانی دارد

کافران از بت بی‌جان چه تمتع دارند؟

باری آن بت بپرستند که جانی دارد

ابرویش خم به کمان ماند و قد راست به تیر

کس ندیدم که چنین تیر و کمانی دارد

علت آنست که وقتی سخنی می‌گوید

ور نه معلوم نبودی که دهانی دارد

حجت آنست که وقتی کمری می‌بندد

ور نه مفهوم نگشتی که میانی دارد

ای که گفتی مرو اندر پی خون خواره خویش

با کسی گوی که در دست عنانی دارد

عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود

هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد

سعدیا کشتی از این موج به در نتوان برد

که نه بحریست محبت که کرانی دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت یک شخص خاص اشاره می‌کند که دل را به شوق می‌آورد و جهان را مسحور می‌سازد. او به این نکته می‌پردازد که تماشای جمال این شخص نیاز به تماشای طبیعت ندارد؛ زیرا حضور او به تنهایی کافی است. شاعر به ستایش معشوق می‌پردازد و بیان می‌کند که عشق او همچون داغی است که تا پایان زندگی در دل باقی می‌ماند. همچنین، او از دشواری‌های عشق و ناتوانی از فرار از مشکلاتی که به عشق مرتبط هستند، سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر می‌خواهد بگوید که عشق واقعی همواره وجود دارد و نمی‌توان از آن فرار کرد.