غزل شمارهٔ ۲۸ سعدی
سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
سرمست درآمد از خرابات
با عقل خراب در مناجات
بر خاک فکنده خرقهٔ زهد
و آتش زده در لباس طامات
دل برده شمع مجلس او
پروانه به شادی و سعادات
جان در ره او به عجز میگفت
کای مالک عرصهٔ کرامات
از خون پیادهای چه خیزد
ای بر رخ تو هزار شه مات
حقا و به جانت ار توان کرد
با تو به هزار جان ملاقات
گر چشم دلم به صبر بودی
جز عشق ندیدمی مهمات
تا باقی عمر بر چه آید
بر باد شد آن چه رفت هیهات
صافی چو بشد به دور سعدی
زین پس من و دردی خرابات
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حال و روز شاعر میپردازد که در حالت شیدایی و مستی از عشق و زیارت معشوق به سر میبرد. او از زهد و تقوای ظاهری کنارهگیری کرده و به شادی و سعادت در عشق پرداخته است. دلش در محفل معشوق میسوزد و به حالتی عجزآمیز در پی اوست، با اشاره به این که از پیادهروی برای روحش کاری برنمیآید. شاعر به یادآوری میآورد که اگر دلش صبر داشت، هرگز غیر از عشق چیزی نمیدید. او میداند که زندگی باید به چه سمتی برود و میداند که آنچه در گذشته بوده، دیگر امکانپذیر نیست. در نهایت، او خود را در جمع درد و خرابات مییابد و از گرما و شوق عشق سخن میگوید.