نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۱۱ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

متقلب درون جامه ناز

چه خبر دارد از شبان دراز

عاقل انجام عشق می‌بیند

تا هم اول نمی‌کند آغاز

جهد کردم که دل به کس ندهم

چه توان کرد با دو دیده باز

زینهار از بلای تیر نظر

که چو رفت از کمان نیاید باز

مگر از شوخی تذروان بود

که فرودوختند دیده باز

محتسب در قفای رندانست

غافل از صوفیان شاهدباز

پارسایی که خمر عشق چشید

خانه گو با معاشران پرداز

هر که را با گل آشنایی بود

گو برو با جفای خار بساز

سپرت می‌بباید افکندن

ای که دل می‌دهی به تیرانداز

هر چه بینی ز دوستان کرمست

گر اهانت کنند و گر اعزاز

دست مجنون و دامن لیلی

روی محمود و خاک پای ایاز

هیچ بلبل نداند این دستان

هیچ مطرب ندارد این آواز

هر متاعی ز معدنی خیزد

شکر از مصر و سعدی از شیراز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی عشق و پیچیدگی‌های آن می‌پردازد. شاعر از احساسات متضاد و چالش‌هایی که در عشق وجود دارد، صحبت می‌کند و به ناامیدی و آسیب‌های ناشی از عشق اشاره می‌کند. او می‌گوید که عاقل کسی است که عشق را به درستی درک می‌کند و از آغاز کردن بدون تفکر خودداری می‌کند. همچنین، شاعر به خطرات نگاه‌های عاطفی و مسائل ناشی از آن اشاره دارد و به این نکته می‌پردازد که هر کسی باید با چالش‌ها و مشکلات عشق روبرو شود. سرانجام، مضمون شعر بر این نکته تأکید می‌کند که هر چیزی ریشه در منبع خود دارد و زیبایی‌ها و سختی‌های زندگی نیز بخشی از این فروغ و تضاد هستند.