غزل شمارهٔ ۳۱۵ سعدی
سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
پیوند روح میکند این باد مشکبیز
هنگام نوبت سحرست ای ندیم خیز
شاهد بخوان و شمع بیفروز و می بنه
عنبر بسای و عود بسوزان و گل بریز
ور دوست دست میدهدت هیچ گو مباش
خوشتر بود عروس نکوروی بیجهیز
امروز باید ار کرمی میکند سحاب
فردا که تشنه مرده بود لای گو بخیز
من در وفا و عهد چنان کند نیستم
کز دامن تو دست بدارم به تیغ تیز
گر تیغ میزنی سپر اینک وجود من
عیار مدعی کند از دشمن احتریز
فردا که سر ز خاک برآرم اگر تو را
بینم فراغتم بود از روز رستخیز
تا خود کجا رسد به قیامت نماز من
من روی در تو و همه کس روی در حجیز
سعدی به دام عشق تو در پایبند ماند
قیدی نکردهای که میسر شود گریز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به اهمیت لحظات ناب و عاشقانه در زندگی میپردازد. او با اشاره به صبح و بیداری، از دوستش میخواهد که همراهش باشد و لحظات خوشی را با هم تجربه کنند. شاعر به زیبایی و عشق اشاره میکند و تأکید میکند که اگر کسی در عشق به او بیتوجهی کند، زیباتر است که رابطهای بدون زحمت نداشته باشد. او همچنین به وفاداری و عهد خود اشاره میکند و میگوید که حتی در شرایط سخت هم از دوستش دست برنخواهد داشت. در نهایت، شاعر از دشواریهای عاشقی و وابستگی به عشقش میگوید و بیان میکند که در این عشق، نمیتواند فرار کند. کلام او حاکی از احساسات عمیق و وابستگی بیپایان به محبوب است.