غزل شمارهٔ ۳۲۰ سعدی
سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
یاری به دست کن که به امید راحتش
واجب کند که صبر کنی بر جراحتش
ما را که ره دهد به سراپردهٔ وصال؟
ای باد صبحدم خبری ده ز ساحتش
باران چون ستارهام از دیدگان بریخت
رویی که صبح خیره شود در صباحتش
هر گه که گویم این دل ریشم درست شد
بر وی پراکند نمکی از ملاحتش
هرچ آن قبیحتر بکند یار دوستروی
داند که چشم دوست نبیند قباحتش
بیچارهای که صورت رویت خیال بست
بیدیدنت خیال مبند استراحتش
با چشم نیمخواب تو خشم آیدم همی
از چشمهای نرگس و چندان وقاحتش
رفتار شاهد و لب خندان و روی خوب
چون آدمی طمع نکند در سماحتش
سعدی که داد وصف همه نیکوان به داد
عاجز بماند در تو زبان فصاحتش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و زیبایی معشوق میپردازد و از درد و جراحتی که عشق برایش به ارمغان آورده سخن میگوید. او از معشوق خود میخواهد که به یادش باشد و او را از دوری آگاه کند. شاعر به ستایش چهره زیبا و رفتار دلنشین معشوق میپردازد و بیان میکند که هرچقدر هم معشوق کارهای ناپسند کند، عشق او همچنان ناب است و نمیتواند بدیهایش را ببیند. در نهایت، شاعر به ناتوانی خود در توصیف زیباییهای معشوق اعتراف میکند و میگوید که هر چه تلاش کند، نمیتواند به درستی زیباییهای او را بیان کند.