نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۴۱ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش

نگردم از تو و گر خود فدا کنم سر خویش

تو دانی ار بنوازی و گر بیندازی

چنان که در دلت آید به رأی انور خویش

نظر به جانب ما گر چه منت است و ثواب

غلام خویش همی پروری و چاکر خویش

اگر برابر خویشم به حکم نگذاری

خیال روی تو نگذارم از برابر خویش

مرا نصیحت بیگانه منفعت نکند

که راضیم که قفا بینم از ستمگر خویش

حدیث صبر من از روی تو همان مثَل است

که صبر طفل به شیر از کنار مادر خویش

رواست گر همه خلق از نظر بیندازی

که هیچ خلق نبینی به حسن و منظر خویش

به عشق روی تو گفتم که «جان برافشانم»

دگر به شرم درافتادم از محقر خویش

تو سر به صحبت سعدی درآوری هیهات

زهی خیال که من کرده‌ام مصور خویش

چه بر سر آید از این شوق غالبم؟ دانی؟

همان چه مورچه را بر سر آمد از پر خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و وابستگی عمیق خود به معشوق سخن می‌گوید. او ابراز می‌کند که اگر معشوق او را بپذیرد، حتی اگر به قیمت فدای جانش باشد، باز هم از او دور نخواهد شد. شاعر به طور صادقانه بیان می‌کند که محبت و توجه معشوق برای او نیکوست و حتی اگر نادیده‌اش بگیرد، او همچنان تصویر او را از ذهن نمی‌برد. وی به حالت کودکانه و بی‌دفاعی خود در برابر معشوق اشاره می‌کند و به شرم و تنهایی‌اش از این عشق عمیق ابراز تاسف می‌کند. در نهایت، او به شدت شوق و اشتیاقش نسبت به معشوق را با مثال‌هایی از زندگی جنگجو و چالش‌های آن مقایسه می‌کند.