نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۶۹ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم

چو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتم

تو اگر چنین لطیف از در بوستان درآیی

گل سرخ شرم دارد که چرا همی شکفتم

چو به منتها رسد گل برود قرار بلبل

همه خلق را خبر شد غم دل که می‌نهفتم

به امید آن که جایی قدمی نهاده باشی

همه خاک‌های شیراز، که به دیدگان برُفتم

دو سه بامداد دیگر که نسیم گل برآید

بتر از هزاردستان بکشد فراق جفتم

نشنیده‌ای که فرهاد چگونه سنگ سُفتی؟

نه چو سنگ آستانت که به آب دیده سُفتم

نه عجب شب درازم که دو دیده باز باشد

به خیالت ای ستمگر عجب است اگر بخفتم

ز هزار خون سعدی بحلند بندگانت

تو بگوی تا بریزند و بگو که من نگفتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عشق و احساسات عمیق خود اشاره می‌کند. او می‌گوید که به محض ورود محبوبش، دلش را از حرف‌های خود پر کرده و در حضور او متوجه می‌شود که تا چه حد به زیبایی او تسلیم است. او بر این باور است که زیبایی محبوبش باعث شرمندگی گل‌های سرخ می‌شود و عشق او به شدت دل‌انگیز و دردناک است. شاعر همچنین از غم فراق و انتظار می‌گوید و به خاطراتی از عشق و شوق خود اشاره می‌کند. او در این اشعار به تشبیهاتی اشاره می‌کند، مانند ذکر داستان فرهاد که به خاطر عشق سختی‌ها را تحمل کرده است. شاعر احساس می‌کند که درد عشق و فراق او به حدی عمیق است که نمی‌تواند آن را پنهان کند و از بندگان محبوبش می‌خواهد تا از او بپرسند که چه احساسی دارد. در نهایت، شاعر نشان می‌دهد که این احساسات عمیق و دردناک تا چه حد او را تحت تأثیر قرار داده و ارتباط قوی‌اش با محبوبش را بیان می‌کند.