نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

دیر آمدی ای نگار سرمست

زودت ندهیم دامن از دست

بر آتشِ عشقت آب تدبیر

چندان که زدیم باز ننشست

از رای تو سر نمی‌توان تافت

وز روی تو در نمی‌توان بست

از پیش تو راهِ رفتنم نیست

چون ماهی اوفتاده در شست

سودای لب شکردهانان

بس توبهٔ صالحان که بشکست

ای سرو بلند بوستانی

در پیش درخت قامتت پست

بیچاره کسی که از تو ببْرید

آسوده تنی که با تو پیوست

چشمت به کرشمه خون من ریخت

وز قتل خطا چه غم خورد مست

سعدی ز کمند خوبرویان

تا جان داری نمی‌توان جست

ور سر ننهی در آستانش

دیگر چه کنی؟ دری دگر هست؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگی خود به معشوقش سخن می‌گوید. او به تأخیر در آمدن معشوق اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که نمی‌تواند از عشق او آزاد شود. شاعر می‌گوید که هیچ تدبیری نمی‌تواند بر آتش عشق او غلبه کند و از قدرت جذابیت معشوقش سخن می‌گوید. او خود را همانند ماهی در دست معشوق احساس می‌کند و به سختی جدایی از او را بیان می‌کند. عشق و جاذبه‌های معشوق به قدری قوی است که حتی تفکر در جدایی را غیرممکن می‌سازد. در نهایت شاعر به این نکته اشاره می‌کند که نیاکانش هم از عشق خوبرویان فرار نکردند و در عشق باید ماندگار بود.