نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۴۶ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

ای کودک خوبروی حیران

در وصف شمایلت سخندان

صبر از همه چیز و هر که عالم

کردیم و صبوری از تو نتوان

دیدی که وفا به سر نبردی

ای سخت‌کمان سست‌پیمان

پایان فراق ناپدیدار

و امید نمی‌رسد به پایان

هرگز نشنیده‌ام که کرده‌ست

سرو آنچه تو می‌کنی به جولان

باور که کند که آدمی را

خورشید برآید از گریبان

بیمار فراق به نباشد

تا بو نکند به زنخدان

وین گوی سعادت است و دولت

تا با که در افکنی به میدان

ترسم که به عاقبت بماند

در چشم سکندر آب حیوان

دل بود و به دست دلبر افتاد

جان است و فدای روی جانان

عاقل نکند شکایت از درد

مادام که هست امید درمان

بی مار به سر نمی‌رود گنج

بی خار نمی‌دمد گلستان

گر در نظرت بسوخت سعدی

مه را چه غم از هلاک کتان

پروانه بکشت خویشتن را

بر شمع چه لازم است تاوان؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات دوگانه عشق و فراق می‌پردازد. شاعر به مخاطب خود، که نماد زیبایی و جذابیت است، می‌گوید که صبر و وفا را از او انتظار داشته‌اند، اما او نتوانسته‌است به وعده خود وفا کند. نگارگر تلخی فراق را توصیف می‌کند و ابراز امیدواری می‌کند که این جدایی به پایان برسد. همچنین به قدرت عشق اشاره دارد و می‌گوید که هیچ چیزی نمی‌تواند مانع عشق واقعی شود. شاعر همچنین به ایستادگی و امید در برابر دردهای عاشقانه تأکید می‌کند و نشان می‌دهد که عشق و درد به هم پیوسته‌اند و باید امید به درمان وجود داشته باشد. در نهایت، به سرنوشت محتوم عشق و فراق اشاره می‌کند و به زیبایی‌ها و دردهای آن می‌پردازد.