نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۸۲ سعدی

سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

هر که به خویشتن رود ره نبرد به سوی او

بینش ما نیاورد طاقت حسن روی او

باغ بنفشه و سمن بوی ندارد ای صبا

غالیه‌ای بساز از آن طره مشکبوی او

هر کس از او به قدر خویش آرزویی همی‌کنند

همت ما نمی‌کند زو به جز آرزوی او

من به کمند او درم او به مراد خویشتن

گر نرود به طبع من من بروم به خوی او

دفع زبان خصم را تا نشوند مطلع

دیده به سوی دیگری دارم و دل به سوی او

دامن من به دست او روز قیامت اوفتد

عمر به نقد می‌رود در سر گفت و گوی او

سعدی اگر برآیدت پای به سنگ دم مزن

روز نخست گفتمت سر نبری ز کوی او

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از سعدی به توصیف عشق و آرزوی رسیدن به معشوق می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که هرکس به خودش برگردد، نمی‌تواند راهی به سوی معشوق پیدا کند چون بینش و درک کافی از زیبایی او ندارد. او به این نکته اشاره می‌کند که بویی از گل‌ها و باغ‌ها به اندازه‌ی جذابیت معشوق نیست. هر کس به اندازه‌ی خود از او آرزو دارد، اما شاعر خود تنها آرزوی او را در دل دارد. شاعر به تصویر کشیده که چگونه در دامان محبت معشوق گرفتار شده و عمرش را در گفتگوهای عاشقانه می‌گذرانید. در پایان، سعدی هشدار می‌دهد که اگر کسی بخواهد به عشق آن معشوق پای کوبید، باید مواظب باشد که از راه و مقصد عاشقانه‌اش منحرف نشود.