غزل شمارهٔ ۴۹۹ سعدی
سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خرم آن روز که چون گل به چمن بازآیی
یا به بستان به در حجره من بازآیی
گلبن عیش من آن روز شکفتن گیرد
که تو چون سرو خرامان به چمن بازآیی
شمع من روز نیامد که شبم بفروزی
جان من وقت نیامد که به تن بازآیی
آب تلخ است مدامم چو صراحی در حلق
تا تو یک روز چو ساغر به دهن بازآیی
کی به دیدار من ای مهرگسل برخیزی
کی به گفتار من ای عهدشکن بازآیی
مرغ سیر آمدهای از قفس صحبت و من
دام زاری بنهم بو که به من بازآیی
من خود آن بخت ندارم که به تو پیوندم
نه تو آن لطف نداری که به من بازآیی
سعدی آن دیو نباشد که به افسون برود
هیچت افتد که چو مردم به سخن بازآیی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به انتظار و longing برای دیدار معشوق میپردازد. او با اشاره به زیبایی و لطافت معشوق، ابراز میکند که زندگی و شادی او وابسته به بازگشت معشوق است. شاعر حسرت میخورد که روزی معشوق همچون گل به چمن بازگردد و زندگیاش را پرنور کند. او همچنین از تلخی دوران جدایی و عدم امکان پیوستن به معشوق سخن میگوید و ناتوانی در برقراری ارتباط را احساس میکند. در نهایت، شاعر امیدوار است که روزی معشوق به او پاسخ دهد و به دیدارش بیاید.