غزل شمارهٔ ۵۶۳ سعدی
سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
عمری به بوی یاری کردیم انتظاری
زآن انتظار ما را نگشود هیچ کاری
از دولت وصالش حاصل نشد مرادی
وز محنت فراقش بر دل بماند باری
هر دم غم فراقش بر دل نهاد باری
هر لحظه دست هجرش در دل شکست خاری
ای زلف تو کمندی ابروی تو کمانی
وی قامت تو سروی وی روی تو بهاری
دانم که فارغی تو از حال و درد سعدی
کاو را در انتظارت خون شد دو دیده باری
دریاب عاشقان را کافزون کند صفا را
بشنو تو این سخن را کاین یادگار داری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از انتظار طولانی برای وصال یار سخن میگوید و بیان میکند که هیچ کدام از اقداماتش برای رسیدن به یار ثمری نداشته است. او از درد فراق و غمهای ناشی از آن رنج میکشد و هر لحظه این غم بیشتر بر دلش سنگینی میکند. شاعر به زیباییهای یار، از جمله زلف و قامت او، اشاره میکند و در نهایت از یار میخواهد تا به حال عاشقان و دردهایشان توجه کند. این شعر نشاندهنده عمق محبت و دلتنگی شاعر است.