غزل شمارهٔ ۵۹۲ سعدی
سعدی شیرازی / غزلیات سعدی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
روی بپوش ای قمر خانگی
تا نکشد عقل به دیوانگی
بلعجبیهای خیالت ببست
چشم خردمندی و فرزانگی
با تو بباشم به کدام آبروی
یا بگریزم به چه مردانگی
با تو برآمیختنم آرزوست
وز همه کس وحشت و بیگانگی
پرده برانداز شبی شمع وار
تا همه سوزیم به پروانگی
یا ببرد خانه سعدی خیال
یا ببرد دوست به همخانگی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از محبوب خود میخواهد که روی خود را بپوشاند تا عقلش به جنون نرسد. او از زیباییهای خیالانگیز محبوب سخن میگوید و در تلاش است تا با او ارتباط برقرار کند، اما از ترس بیگانگی و تنهایی میهراسد. شاعر آرزو دارد که با محبوبش باشد و همه چیز را فراموش کند. او همچنین از محبوب میخواهد پردهاش را کنار بزند تا عشق و احساسات را آزادانه ابراز کند. در نهایت، او به دو گزینه اشاره میکند: اینکه به خیال سعدی برود یا به نزدیکی و همدلی با دوست.