نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۵ سعدی

سعدی شیرازی / باب پنجم در عشق و جوانی / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بخش 1

یکی را از متَعَلّمان کمالِ بَهجتی بود و معلّم از آن جا که حسِّ بشریّت است با حُسنِ بَشَرهٔ او معاملتی داشت و وقتی که به خلوتش دریافتی، گفتی:

نه آن چنان به تو مشغولم ای بهشتی‌روی

که یادِ خویشتنم در ضمیر می‌آید

ز دیدنت نتوانم که دیده دربندم

و گر مقابله بینم که تیر می‌آید

باری پسر گفت: آن چنان که در آدابِ درس من نظری می‌فرمایی در آدابِ نفسم نیز تأمّل فرمای، تا اگر در اخلاقِ من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همی‌نماید، بر آنم اطْلاع فرمایی تا به تبدیلِ آن سعی کنم.

گفت: ای پسر! این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با توست، جز هنر نمی‌بینم.

بخش 2

چشمِ بداندیش که برکنده باد

عیب نماید، هنرش در نظر

ور هنری داری و هفتاد عیب

دوست نبیند به جز آن یک هنر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

یکی از متعلمان، به خاطر زیبایی‌اش توجه معلم را جلب کرده بود. معلم در خلوت به او گفت که به قدری جذاب است که نمی‌تواند از دیدنش غافل شود. آن دانش‌آموز از معلم خواست که اگر در رفتار و اخلاقش ناپسندی وجود دارد، او را آگاه کند تا بتواند آن را اصلاح کند. معلم پاسخ داد که من فقط هنرت را می‌بینم و عیوب تو را نمی‌شناسم، زیرا چشم بدبین فقط عیوب را می‌بیند. اگر هنری داشته باشی، دوستان تنها به آن هنر توجه می‌کنند و عیب‌ها را نادیده می‌گیرند.