نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۸ سعدی

سعدی شیرازی / باب پنجم در عشق و جوانی / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

یاد دارم در ایّامِ پیشین که من و دوستی، چون دو بادام‌مغز در پوستی صحبت داشتیم. ناگاه اتّفاقِ مَغِیْب افتاد.

پس از مدتی که باز آمد، عتاب آغاز کرد که: در این مدّت قاصدی نفرستادی.

گفتم: دریغ آمدم که دیدهٔ قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.

یارِ دیرینه، مرا، گو، به زبان توبه مده

که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن

رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند

باز گویم: نه که کس سیر نخواهد بودن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، گوینده از دوستی صحبت می‌کند که مانند دو بادام در پوسته‌ای در کنار هم بودند. ناگهان دوستش به او می‌گوید چرا در مدت غیبتش قاصدی نفرستاده است. گوینده جواب می‌دهد که نمی‌خواسته کسی را بفرستد تا دیدن محبوبش را از دست بدهد. دوستش از او می‌خواهد که توبه کند، اما گوینده می‌گوید که توبه‌اش به عشق و زیبایی کسی بستگی دارد و کسی نمی‌تواند به طور کامل در او سیر بدمد. در نهایت، او اعتقاد دارد که هیچ کس نمی‌تواند به اندازه کافی از زیبایی محبوب سیر شود.