نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۸ سعدی

سعدی شیرازی / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سگی شکایت ایام با کسی می‌کرد

نبینی‌ام که چه برگشته حال و مسکینم

نه آشیانه چو مرغان نه غله چون موران

قناعتم صفت و بردباری آیینم

هزار سنگ پریشان به یک نگه بخورم

که اوفتاده نبینی بر ابروان چینم

که در ریاضت و خلوت مقام من دارد؟

که جامه خواب کلوخست و سنگ بالینم

به لقمه‌ای که تناول کنم ز دست کسی

رواست گر بزند بعد از آن به زوبینم

گرم دهند خورم ورنه می‌روم آزاد

نه همچو آدمیان خشمناک بنشینم

چو گربه درنربایم ز دست مردم چیز

ور اوفتاده بود ریزه ریزه برچینم

مرا نه برگ زمستان نه عیش تابستان

کفایتست همین پوستین پارینم

به جای من که نشیند که در مقام رضا

برابر است گلستان و تل سرگینم

مرا که سیرت ازین جنس و خوی ازین صفتست

چه کرده‌ام که سزاوار سنگ و نفرینم؟

جواب داد کزین بیش نعت خویش مگوی

که خیره گشت ز وصفت زبان تحسینم

همین دو خصلت ملعون کفایتست تو را

غریب دشمن و مردارخوار می‌بینم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

سگ با کسی از وضعیت بد خود شکایت می‌کند و از بی‌پناهی و مسکینی‌اش سخن می‌گوید. او نه آشیانه‌ای دارد و نه به اندازه موران غله‌ای می‌یابد. در این حال، صبر و بردباری را به عنوان ویژگی‌های خود می‌داند. احساس می‌کند که اگر هزار سنگ هم به سرش بیفتد، باز هم نتوانسته‌اند درد او را ببینند. او به زندگی سخت و خفت‌آور خود اشاره می‌کند، که حتی لقمه‌ای که از دیگران می‌گیرد، ممکن است منجر به آسیب به او شود. به جای احساس خشم چون آدمیان، زندگی ساده و آزاد را ترجیح می‌دهد و مانند گربه‌ای که نمی‌خواهد چیزی را از دیگران برباید، به بی‌نیازی خود می‌بالد. در نهایت، او از وضعیت خود نالان است و احساس می‌کند که سزاوار نفرین و سنگ نیست، اما از طرفی تأکید می‌کند که این‌ها او را به یک مردارخوار و دشمن غریب تبدیل کرده است.