شمارهٔ ۶۴ ادیب صابر
ادیب صابر / قصاید / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دهان خزینه گوهر شده ست و گوش صدف
زنظم و نثر تو ای خواجه امام اجل
گه روایت شعر تو راویان تو را
همه دهان ز گهر باشد و زبان ز عسل
گر آسمان برین خوانمت روا باشد
که هست لفظ تو را رتبت علو زحل
جبل مکان جواهر شده ست و معدن لعل
بدان سبب که تو نسبت کنی همی به جبل
درخت علم تو را از بدایع است ثمر
زمین فضل تو را از نوازل است نزل
شده ست نظم تو با راحت وصول امید
شده ست نثر تو با لذت حصول امل
طراوت غزل وتری ترانه تو
دهد ز خاک نبات و کند ز سنگ رجل
چو خاک خوارم از این روزگار سنگین دل
که خاک وار ندارم به نزد خلق محل
اگر چه لفظ من آمد عیار زر سخن
از این جهان بدل زر شدم چو سیم بدل
از آن قبل که مثل گشته ام به نظم بدیع
همی زنند مرا هر کسی به جای مثل
همیشه چشم خلل سوی حال من نگرد
گمان برم که بدو عاشق آمدست خلل
ز نیکویی است که دل عشق را قبول کند
خلل ز عاشق حال من آمد از چه قبل
بدین جهان و چنین عاشق و چنین معشوق
نگاه دار تو بادا خدای عزوجل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن، شاعر به زیبایی و ارزش کلام خود اشاره میکند و آن را به جواهرات و نعمتهای طبیعی تشبیه میکند. او از خوبیها و لطافتهای شعرش صحبت کرده و تأکید میکند که شعر او با لذت و امید گره خورده است. همچنین، شاعر احساسات خود را در مورد سختیهای زندگی و تنهایی بیان میکند و به نوعی از عدم فهم و درک دیگران نسبت به او و آثارش گلایه دارد. در نهایت، او به عشق و زیباییهای این دنیا اشاره میکند و از خداوند خواستار نگاهداری و حفظ این ویژگیهاست.