شمارهٔ ۸ ادیب صابر
ادیب صابر / قصاید / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر چه داد سخن در زمانه من دادم
ستاره وار زمانه نمی دهد دادم
زمانه گرچه زمن یافته است روزی داد
چرا به من ندهد آنچه من بدو دادم
رهی نماند زنظم سخن که نسپردم
دری نماند زلفظ دری که نگشادم
به شعر من همه اهل زمانه دل شادند
چه اوفتاد مرا کز زمانه ناشادم
مرا زطالع من دولتی نمی زاید
چه وقت بود زطالع که من در او زادم
در این زمانه عزیزم به فضل و عز از من
غریب گشت چو در ذل غریب افتادم
به نظم و نثر نکو در زمانه یاد من است
چه کرده ام که سعادت نمی کند یادم
ستارگان که به فریادم از نحوستشان
چرا به گوش رضا نشنوند فریادم
چو آب دیده و خاک ره ار چه خوار شدم
ببین ز روی لطافت چو آتش و بادم
اگر ز روی لباسم خراب می بینی
خراب نیستم از روی فضل آبادم
از آن گهی که قدم در جهان نهادستم
دراین جهان قدمی شادمانه ننهادم
اگر چه پیش تو استاده ام چو شاگردان
ز راه علم و هنر در زمانه استادم
ندیده هیچ مرادی ز یار شیرین لب
به بیستون جفا مانده همچو فرهادم
چو در جهانم بی بهره از نعیم جهان
چو روزگار جهان از جهان برون بادم
چو حال من ز صروف جهان خلل پذرفت
ز حال خویش خبر در جهان فرستادم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به شکایت از زمانهای میپردازد که به او بیمهری کرده و نتوانسته آنچه را که سزاوارش است به دست آورد. او از ستارهها و حال خود گله میکند و میگوید با وجود تلاشها و دلسوزیهایی که در شعر و ادب انجام داده، از سعادت و کامیابی بیبهره مانده است. شاعر احساس دلتنگی و تنهایی میکند و میگوید حتی در زمانی که در کنار دیگران است، روحش از غم و ناکامی رنج میبرد. او به یاد نمیآورد که هیچ نتیجهای از دوستیها و تلاشهایش به دست آورده باشد و در نهایت از نامساعدیهای زندگی و آثار آن بر خود سخن میگوید.