نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۹۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

آفتاب آتشین رخسار، داغ حسن اوست

شمع یک پروانه پای چراغ حسن اوست

داروی بیهوشی ارباب بینش گشته است

گرچه خط عنبرین درد ایاغ حسن اوست

گرچه از خط آفتابش روی در زردی گذاشت

همچنان ناز بهاران در دماغ حسن اوست

هیچ پروایی ندارد از نسیم آه سرد

روغن خورشید گویا در چراغ حسن اوست

آن که مژگانش ترازو می شد از دل خلق را

این زمان خار سر دیوار باغ حسن اوست

همچو صائب بلبلی کز نغمه اش خون می چکد

روزگاری شد که در بیرون باغ حسن اوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است درباره زیبایی و جذابیت معشوق. شاعر او را به آفتاب و شمع تشبیه کرده و وصف می‌کند که چگونه زیبایی‌اش تاثیر بسیار زیادی بر دیگران دارد. زیبایی او چنان است که حتی از گرما و سردی احساسات نهراسیده و همچنان درخشان و دلربا باقی می‌ماند. شاعر به یادی از روزهای گذشته می‌پردازد که زیبایی معشوق در دل‌ها جا داشته و حالا این زیبایی به گونه‌ای دیگر در زندگی‌اش حضور دارد. همچنین اشاره به حسرت و درد ناشی از دوری از معشوق نیز در این اشعار به چشم می‌خورد.