نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۳۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

روزگارم تیره و بختم سیاه افتاده است

گل به چشم روزنم از مهر و ماه افتاده است

صبح محشر سر زد و تخم امیدم سر نزد

در چه ساعت یارب این یوسف به چاه افتاده است؟

فرصت خاریدن سر نیست مژگان مرا

تا سر و کارم به آن عاشق نگاه افتاده است

از خط الماسی آن چهره لعلی مپرس

برق در جانم ازین زرین گیاه افتاده است

در شکست بال و پر معذور می دارد مرا

دیده هر کس بر آن طرف کلاه افتاده است

آگه است از بی قراری های ما در دور خط

کار هر کس با چراغ صبحگاه افتاده است

هر سر موی حواس من به راهی می رود

تا به آن زلف پریشانم نگاه افتاده است

دزد را دنبال رفتن، جان به غارت دادن است

دل عبث دنبال آن زلف سیاه افتاده است

تا نظر وا کرده ام چون شمع در بزم وجود

گریه ای از هر سر مویم به راه افتاده است

نیست جام باده را در گردش خود اختیار

چشم او در بردن دل بیگناه افتاده است

در پناه دست دارم زنده شمع آه را

چون کنم، ویرانه دل بی پناه افتاده است

از زنخدان تو دل را نیست امید نجات

دلو ما در ساعت سنگین به چاه افتاده است

نیست صائب خاکیان را ظرف جرم بیکران

ورنه عفو ایزدی عاشق گناه افتاده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از حالت ناامیدی و رنج در زندگی خود سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که روزگارش تیره و بختش سیاه است و عشقش به شخصی خاص، او را به جایی می‌رساند که به چاه ناامیدی افتاده است. او از اثرات نگاهی عاشقانه و زیبایی چهره محبوبش می‌گوید و نشان می‌دهد که چطور این احساسات بر زندگی‌اش تأثیر گذاشته‌اند. شاعر به بی‌قراری‌ها، دلتنگی‌ها و دردهای ناشی از عشق نیز اشاره می‌کند و در نهایت از کمبود امید و نجات در مسیر عشقش سخن می‌گوید. او به نوعی تسلیم شده است و اشاراتی به گناه و عفو الهی نیز دارد.