غزل شمارهٔ ۱۱۴ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
نیست فرق از تن دل افسرده خودکام را
رنگ برگ خویش باشد میوه های خام را
با تهی چشمان چه سازد نعمت روی زمین؟
خاک نتوانست کردن سیر چشم دام را
هر که از روز سیاه نامداران غافل است
می پذیرد چون عقیق از ساده لوحی نام را
خواهش بی جا مرا محروم کرد از فیض عشق
برنمی دارد کریم از سایلان ابرام را
عارفان دل را سفید از نقش هستی کرده اند
رنگ داغ عیب باشد جامه احرام را
ناصح از بیهودگی آبروی خویش برد
بوی خون آید ز افغان مرغ بی هنگام را
شور بختی تلخکامان را به اصلاح آورد
جز نمک درمان نباشد تلخی بادام را
فکر صید خلق دارد زاهدان را گوشه گیر
خاکساری پرده تزویر باشد دام را
خو به مردم کرده را صائب جدایی مشکل است
دامن صحراست زندان صیدهای رام را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان تفکرات عمیق و انتقادی از اوضاع اجتماعی و فلسفی میپردازد. شاعر به تضاد بین ظاهر و باطن، حقیقت و تزویر، و ناخرسندی در زندگی اشاره میکند. او میگوید که افراد خودخواه و دل افسرده نمیتوانند از میوههای خام زندگی لذت ببرند و غفلت از واقعیتها باعث پذیرش نام و احساسات نادرست میشود. همچنین، تذکر میدهد که زاهدان به ظاهر پارسا، در حقیقت در دام فریب هستند و برای آنها جدایی از مردم کار دشواری است. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که تلخیها و مشکلات زندگی جز با آگاهی و اصلاح درونی نمیتوان برطرف کرد.