نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۵۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

از شکوه عشق، میدان تنگ بر هامون شده است

دامن صحرا ز یک دیوانه پر مجنون شده است

می کنم چون موج در آغوش دریا پا دراز

تا عنان اختیار از دست من بیرون شده است

سرکشی از بس که زین وحشی نگاهان دیده ام

باورم ناید که آهو رام با مجنون شده است

شانه شمشاد را دست نگارین می کند

بس که در زلف گرهگیر تو دلها خون شده است

نیست در روی زمین از بی غمی آثار درد

چهره زرین نهان در خاک چون قارون شده است

ز انقطاع فیض، کوتاه است ایام خزان

دولت فصل بهار از فیض روز افزون شده است

جلوه همکار می بندد زبان لاف را

در زمان قامت او سرو ناموزون شده است

همچو داغ لاله چسبیده است صائب بر جگر

آه ما از بس که نومید از در گردون شده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان شکوه و زیبایی عشق پرداخته و به تنگی میدان عشق در دل اشاره می‌کند. شاعر با توصیف احساسات عمیق و رنج و شادی عشق، به این نکته می‌پردازد که چگونه دل عاشق در آغوش عشق پا دراز می‌کند و اختیارش را از دست می‌دهد. او همچنین حسرت بی‌غمی و زیبایی‌های نهفته در چهره‌ها را مورد بررسی قرار می‌دهد و به تغییرات فصل‌ها، به ویژه بهار و خزان، اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر از داغ و ناامیدی ناشی از عشق صحبت می‌کند و تصویری از درد و رنجی که عشق می‌تواند به همراه داشته باشد را نشان می‌دهد.