نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۵۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

هر غباری گرده چابک سواری بوده است

هر سر خاری خدنگ جان شکاری بوده است

لاله کز خون جگر امروز ساغر می زند

بر سریر کامرانی تاجداری بوده است

تا شدم حیران، ندیدم بی قراری را به خواب

وادی حیرت عجب دارالقراری بوده است

سایه از سیل گرانسنگ حوادث ایمن است

خاکساری سخت مستحکم حصاری بوده است

غنچه این باغ دلگیری نمی داند که چیست

خارخار دل عجب باغ و بهاری بوده است

عمر جاویدان کند نارسای موج اوست

وسعت مشرب چه بحر بی کناری بوده است

گرد ما محنت ایام نتوانست یافت

بی وجودی طرفه ملک بی کنار بوده است

در زمان عشق ما کفرست، ورنه پیش ازین

گاه گاهی رخصت بوس و کناری بوده است

تا نبردم سر به جیب خود، ندیدم عیب خویش

سینه روشن عجب آیینه داری بوده است

برنمی دارد نظر از لعل میگون بتان

صائب ما طرفه رند میگساری بوده است!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تصویر کشیدن لحظات و احساسات عمیق انسانی می‌پردازد. شاعر به وجود نشانه‌هایی از زیبایی و درد در زندگی اشاره می‌کند. غبار و خاری نماد چالش‌ها و مشکلات هستند، در حالی که لاله به عنوان نماد زیبایی و کامیابی در عین درد و رنج جلوه‌گر است. شاعر از حیرت و شگفتی‌اش در درک زندگی سخن می‌گوید و به این نکته می‌رسد که زندگی با مشکلات و غم‌هایش به نوعی زیبا و پربار است. سایه و خاکساری به عنوان نماد امنیت بیان می‌شوند، در حالی که گل و خار به تعارضات و دوگانگی‌های عاطفی زندگی اشاره دارند. به نظر می‌رسد که عمر و تجربه‌ زندگی به شدت به پیچیدگی‌های عشق وابسته است و این عشق همیشه با چالش‌هایی همراه است. شاعر همچنین به آگاهی از خود و شخصیت خود اشاره می‌کند، و به این نکته می‌پردازد که بسیاری از مشکلات را نمی‌توان به سادگی درک کرد مگر اینکه با خود تأمل کنیم. در آخر، به لذت‌های زندگی و زیبایی‌های آن نیز اشاره می‌شود و احساس می‌شود که زندگی پر از تضاد و در عین حال پر از زیبایی است.