نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۶۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

در بهشت است آن که چشمش از جهان پوشیده است

بر سر گنج است پایی کز طلب خوابیده است

گوشه عزلت ز صحبت ها مرا دلسرد کرد

خاک ساحل توتیای چشم طوفان دیده است

دل که چون سی پاره از کثرت پریشان گشته بود

جمع گردیده است تا صحبت ز هم پاشیده است

آرزو را در دل هر کس که برق عشق سوخت

فارغ از نشو و نما چون موی آتش دیده است

حسن مغرور تو بی پرواست، ورنه آفتاب

در دل هر ذره از کوچکدلی گنجیده است

زان ز عرض حال خاموشم که خوی تند او

روی آتش را مکرر بر زمین مالیده است

کرد هر کس را که چشم عاقبت بین تربیت

در ترازوی قیامت خویش را سنجیده است

از زر و سیم است صائب برگ عیش ممسکان

سکه خندان است تا بر سیم و زر چسبیده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حالاتی از عشق و دل‌تنگی می‌پردازد. شاعر اشاره می‌کند که در بهشت کسی قرار دارد که از دنیا چشم پوشیده و در جستجوی گنج نمی‌خوابد. او از تنهایی و دوری از صحبت‌ها رنج می‌برد و دلش را که به خاطر اضطراب و پریشانی شصت تکه شده بود، جمع کرده است. آرزوی عشق در دل هر کسی شعله‌ور است و این عشق آن‌ها را از رشد و نمو بی‌نیاز کرده است. زیبایی مغرور معشوق در دل هر ذره‌ای از فضا دیده می‌شود. شاعر به حالتی خاموش و غمگین اشاره می‌کند که به دلیل تندخویی دیگران دچار رنج و سوختن شده است. او توصیه می‌کند که باید عاقبت‌نگر بود و در قیامت خود را سنجید. در پایان، به زرق و برق زندگی مرفه اشاره می‌کند که به دلیل وابستگی به زر و سیم هرگز خوشبختی واقعی را به ارمغان نمی‌آورد.