نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۷۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بحث با جاهل ، نه کارِ مردمِ فرزانه است

هر که با اطفال می گردد طرف دیوانه است

از شجاعت نیست با نامرد گردیدن طرف

روی گردانیدن اینجا حمله مردانه است

از نگاه خیره چشمان پردگی گشته است حسن

شمع در فانوس از گستاخی پروانه است

بیغمان از می اگر شادی توقع می کنند

دردمندان را نظر بر گریه مستانه است

دانه ای کز دام گیراتر بود در صید خلق

پیش چشم خرده بینان سبحه صد دانه است

حسن عالمسوز بی تاب است در ایجاد عشق

شعله جواله هم شمع است و هم پروانه است

ز آسمان ها رو به دل کن گر طلبکار حقی

کاین صدفها خالی از آن گوهر یکدانه است

حسن و عشق از یک گریبان سر برون آورده اند

شعله جواله هم شمع است و هم پروانه است

نیست بی فکر رهایی مرغ زیرک در قفس

بلبل بی درد ما در فکر آب و دانه است

ماتم و سور جهان صائب به هم آمیخته است

صاف و درد این چمن چون لاله یک پیمانه است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به موضوعات مختلفی می‌پردازد. او بحث با جاهلان را نادرست می‌داند و بر این باور است که در چنین گفت‌وگوهایی عاقلانه نیست. همچنین اشاره می‌کند که شجاعت به معنی همراهی با افراد ناتوان نیست و بهتر است انسان‌ها در چنین مواقعی فاصله بگیرند. عشق و احساس در این شعر بسیار برجسته است و تصویرهایی از شمع و پروانه و نیز بلبل و قفس به کار می‌رود که به رابطه عشق و درد اشاره دارد. شاعر تأکید می‌کند که حقیقت و جذابیت عشق در تضاد با زخم‌ها و رنج‌ها نهفته است و در نهایت، زندگی به تناسب‌های مختلفی از شادی و غم آمیخته است.