نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۸۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

صبح از خورشید تابان دست بر دل مانده ای است

آفتاب از صبح داغ در نمک خوابانده ای است

دانه امید ما در عهد این بی حاصلان

در زمین کاغذین، تخم شرار افشانده ای است

شکوه ما در زمان خوی آن بیدادگر

نامه در رخنه دیوار نسیان مانده ای است

با تو ظالم برنمی آید، وگرنه آه من

پنجه زورآوران چرخ را پیچانده ای است

حلقه جمعیتی گر هست در زیر فلک

دیده بینایی از وضع جهان پوشانده ای است

فتنه آخر زمان در دور چشم مست او

شیشه بی باده بر طاق نسیان مانده ای است

کیست صائب با دل پر خون درین وحشت سرا؟

از حریم قرب، بی تقصیر بیرون مانده ای است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تماشا و واکنش به شرایط سخت و ناامیدکننده زندگی می‌پردازد. شاعر از تابش آفتاب در دل و امید به روشنی صبح صحبت می‌کند، اما در عین حال، به ناامیدی و بی‌حاصلی زمانه اشاره دارد. او با انتقاد از بیدادگری و ظلم، تصویر می‌کند که چگونه امیدها و آرزوها در دنیای کاذب و فراموشی گم شده‌اند. همچنین، شاعر از رنج و درد ناشی از ظلم زمانه می‌گوید و به سختی‌هایی اشاره می‌کند که انسان‌ها در آن گرفتار شده‌اند. در نهایت، او به جستجوی حقیقت و تربیت روحی در میان این دنیای آشفته می‌پردازد.