غزل شمارهٔ ۱۱۸۹ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
با رخ خندان او گل چهره نگشوده ای است
برق با جولان شوخش پای خواب آلوده ای است
می کشد در خاک و خون نظارگی را دیدنش
سبز تلخ من عجب شمشیر زهرآلوده ای است
گردش پرگارش از مرکز بود آسوده تر
عالم حیرت، عجایب عالم آسوده ای است
چشم عبرت بین به خواب نوبهاران رفته است
ورنه هر برگ خزانی دست بر هم سوده ای است
تلخکامی های ما از لب گشودنهای ماست
ورنه پر شکر بود هرجا لب نگشوده ای است
خاطر آسوده در وحشت سرای خاک نیست
هست در زیر زمین، اینجا اگر آسوده ای است
جاده چون زنجیر می پیچد به پای رهروان
در پی این کاروان گویا قدم فرسوده ای است
در شبستانی که من پروانه او گشته ام
دولت بیدار، صائب چشم خواب آلوده ای است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و عمق خیال بافی های انسانی میپردازد. شاعر به توصیف یک معشوق میپردازد که با لبخندش مانند گلی است که هنوز شکفته نشده است. او همچنین از تضادهای زیبایی، درد و تلخی زندگی سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که جمال و آسایش ظاهری میتواند در زیر سطح واقعیتهای تلخ پنهان باشد. شاعر به کمبود آسایش در زندگی و تأثیرات آن بر حالات انسانی اشاره میکند و بر این باور است که در جستجوی خوشبختی و آرامش، انسان ممکن است به زنجیر مشکلات گرفتار شود. در نهایت، او به عشق و علاقهاش به معشوق خود به عنوان یک ارزش واقعی و با ارزشی اشاره میکند.